همیشه از اینکه مقامی به شهری می رود و مستقیم اول می رود سر مزار شهدا ، خوشم نمی آمد. نه اینکه با تقدیس و احترام برای شهدا مشکل داشته باشم ، بلکه فکر می کنم به نوعی رفع تکلیف شده برای مسولان.
لا به لای عکس های سال گذشته ، گزارش تصویری مهر از سفر موسوی به رشت توجهم را جلب کرد. او به جای قبرستان “تازه آباد” که اتفاقا شهدای زیادی آنجا دفن هستند به گورستان سلیمان داراب رفت که قبر میرزا و البته شهدایی وهمچنین مفاخر رشت آنجاست. این عکس را ببینید. او در کنار احترام به شهدا ، میرزا کوچک خان جنگلی ، بر مزار شیون فومنی شاعر شهیر رشت هم گلی می گذارد.
فکر می کنم اینبار رفع تکلیف نبود. و باز فکر می کنم چرا خامنه ای دوست نداشت موسوی رییس جمهوری شود !
از سر کار آمده ام ، تکه ای گوشت می اندازم در کباب پز تا آماده شود ، رافونه سالاد می خورد و من مشغول نهار خوردنم ، «Lu» سر می رسد ، در چشم برهم زدنی ، تکه گوشتی از کباب ام بر می دارد می رود گوشه ای ، و مشغول خوردنش می شود.
دیده بودم برنج بخورد یا به «اشپل» ناخنک بزند ، اما کباب را ندیده بودم. خلاصه این بچه ، بد جور رشتی شده ….
آرمان - برادرم – این روزها در پاریس است تا به همراه دوستانش در گروه دیدار ، کنسرت هایی برگزار کند. یکی از جاالبترین کارهایی که بازخوانی کرده اند “تصنیف شب نورد” است یا همان “برادر غرق خونه” که از یادگار موسیقی انقلاب ۵۷ است.
بارهااینجا این اثر را با صدای شجریان منتشر کرده ام و حتی وقتی در شهریور ۸۳ در ایران نقدی بر اعدام سیاسی سال ۶۷ نوشتم ، عنوان را گذاشتم “برادر غرق خونه“.
بگذریم . این کنسرت آرمان و دوستانش و بار دیگر ، برادر غرق خونه :
“آبرار” تکه کلام گیلک ها برای نامیدن برادر بزرگ. اشکان عادت داشت زنگ می زد ، من را آبرار صدا می کرد. شرمنده می شدم. همه اش یازده ماه بزرگتر بودم اما می گفت : آبرار ، خوبی؟
امروز با افشار حرف زدم. ظاهرا خوب بود و البته پشت تلفن حرف نزد. کامپیوترش هم را که برده بودند پس در فضای مجازی هم نمی شد حرف زد. خیلام جمع شد. گفت آخر فروردین پرونده اش را می دهند دادگاه. ببینیم چی می شه.
در زندان عادت کرده بودیم به اینکه “بی خبری ، بد خبری است”. همین تجربه اینجا در آمریکا هم برایم اتفاق افتاد.
ده روزی بود که مادرم زنگ نمی زد. چیزی تقریبا بی سابقه. با اینکه دو روز نتوانستم به دلیل بیماری ، برنامه روی خط را اجرا کنم و همکارانم هم که جای من برنامه را اجرا کردند ، گفته بودند امیدواریم آرش بعد از کسب سلامتی برگردد ، هزار تا ایمیل و سوال داشتم اما از مادرم خبری نبود. دیروز دوستی ایمیلی زد و برایم نوشت که کجایی که برادرت یک هفته ای است بازداشت شده.
آتش گرفتم. باز رکب بی خبری را خورده بودم. خانه زنگ زدم دیدم درست و حسابی نمی گویند. بهترین کار این بود که به یکی از معتمدان خویشاوند زنگ بزنم. تایید کرد و گفت جایی نگو. شاید تو این یکی ، دو روز درست بشه.
یک روز گذشته است و من آشفته ام.
افشار فقط 22 سال دارد و یک تازه خبرنگار است. همین. چند سال پیش که گیلان امروز بودم ، با اینکه مخالف حضور فک و فامیل در سر کار بودم ، اما اصرار کرد تا کارهای صفحه آرایی را انجام بدهد. گاهی در کلاس های خبرنگاری ام شرکت می کرد اما فکر نمی کردم جدی دنبال کند.
بعد از 83 که بنده رسما درگیر پرونده و شکایت و زندان شدم ، دیدم کمتر دل به کارش می دهد و بیشتر دوست دارد دوربین به دست بگیرد و کوله به دوش ، بیفتد دنبال خبر. در این اواخر کار در سرویس اجتماعی را دوست داشت اما من بخصوص بعد از انتخابات نگرانش بودم.
حتی چند بار تلفنی از او خواهش کردم مراقب باشد. به هر حال همین که برادرش – یعنی بنده – خارج از کشور فعالیت دارد می توانست مشکل ساز برایش باشد چه برسد که خودش هم بخواهد در این حوزه کار کند.
خبر دیروز خیلی نگرانم کرده. امیدوارم ختم به خیر شود.
افشار نگرانت هستم.
———————–
پس نوشت - این هم وبلاگ افشار سیگارچی : پرنده مهاجر
حتما شما هم این مرد با موهای جو گندمی را دیده اید که آهنگی به نام حسود را می خواند و چه خوب می خواند. در موردش روایت زیاد است ، برخی او را برادر بابک بیات می دانند اما من هنوز جایی رسمی از او چیزی ندیده ام.
همین غیر رسمی بودنش ، بی اختیار من را یاد پدرم و نسل او می اندازد. نسلی که در بهترین شرایط هنری رشد کردند و وقتی تازه کار بودند ، با باز شدن رادیو و راه اندازی تلویزیون ملی ، این فرصت را یافتند که هنر خود را عرضه کنند. ده سال آخر حکومت شاه ، هرچند هر روز به روز ، فضای انقلابی تری را شاهد بود ، اما در آن ده سال ، هنر ایرانی مراحلی از رشد را گذراند که هرگز مثل آن تکرار نشد. بنابراین طبیعی بود که در این دوران طلایی گوگوش ها ، داریوش ها ، ابی ها ، هایده ها ، شجریان ، پریسا و بسیاری دیگر جلوه کنند و چه شایسته هم بودند.
در این سی سال که بساط هنر از سوی حکومت نیمه بسته بود ، اگر تلاش فردی ، هنرمندان نبود که دیگر چیزی شکل نمی گرفت با احترام به تلاش همه هنرمندانی که در این سی سال حضور داشتند تا شعله ی کم سوی هنر همچنان برقرار باشد ، اما آیا نسل ما ، توانست ، جانشین مناسبی به جای نسل قبل خود باشد؟
هایده که درگدشت ، چه کسی جانشینش شد؟ مشکاتیان یا پایور که رفتند چطور؟ بماند که جوانانی هستند که اتفاقا خوب فعالیت دارند اما نمی توانم باور کنم با این شرایط ، روزی نسل طلایی هنر و موسیقی مان دوباره شکل بگیرد.
به همین ترانه “حسود” نگاه کنید. بالایی آن مرد بی نام است و پایینی ، جوانان نسل من. نسخه ی کپی شده ای را در جمع صمیمانه شان می خوانند اما کو تا اصل شود ….. آری ، چطور حسودی نکنم به نسل پدرم که ماندگار شدند …..
.
این را در پارسینه خواندم که گویا از ویکی نقل کرده:
بندر انزلی، شهر “اولین های ایران”
* اداره گمرک باپیشینهای بیش از ۳۰۰ سال
* اداره بندرباپیشینهای بیش از ۲۰۰ سال
* ایجاد انجمنهای محلی وبلدیه پیش از تأسیس بلدیه
* نخستین بلدیه درایران که اکنون به نام شهرداری معروف است دراین شهر تاسیس شد
* آموزش وپرورش پیش از سال ۱۲۷۱ خورشیدی
* اکابر شبانه آن هم دروس دبیرستانی پیش از سال ۱۲۹۰ خورشیدی
* چاپخانه پیش از سال ۱۲۸۶ خورشیدی
* بهداری پیش از سال ۱۲۷۶ خورشیدی که به وسیله بلدیه اداره میشد
* شیروخورشیدی سرخ ۱۳۰۴ خورشیدی
* روشنائی برق پیش از سال۱۲۷۹ خورشیدی به عنوان نخستین شهردرایران که دارای روشنائی شد
* تلفن پیش از سال ۱۲۷۷ شمسی وپست وتلگراف نیز جلوتر ازبسیاری شهرهای ایران
* نظمیه ( شهربانی ) پیش از سال ۱۲۸۶ خورشیدی
* راه آهن حدود سال ۱۲۶۹ خورشیدی دریکی از روستاهای انزلی
* هواشناسی پیش از سال ۱۲۸۰ خورشیدی
* اداره شیلات بابیش از ۱۵۰ سال پیشینه وسردخانه نخستین باردرانزلی وحسن کیاده
* هواپیما – نخستین خطوط هوایی در بندر انزلی به وجود آمد در زمین معروف به زمین طیاره . نخستین پرواز در ایران از بندر انزلی به تهران و سپس به اصفهان صورت گرفت .
* خودرو برای اولین باردرانزلی مشاهده شدهاست.
* سالن سینما بندرانزلی از نظر نمایش فیلم سینمائی وداشتن سالن سینما ، تئاتر وورزشهای مختلف پیشگام بودهاست .
————————
من انزلی را خیلی دوست دارم شاید به همین دلیل بود که قبل از آمدن به آمریکا ، یکسال را در انزلی زندگی کردم. خانه ای بین ساحل قو و انزلی که اگر اشتباه نکنم بر روی همین “زمین طیاره” ساخته شده است. البته ما دم دریا بودیم ، زمین طیاره کمی به جاده رشت انزلی نزدیک است.
هرچند به خاطر عواملی مثل ملوان و سپیدرود ، بین رشتی ها و انزلی چی ها زیاد خوشی نیست اما من یکسال خوب را آنجا سپری کردم که بخش مهم اش به خاطر دوستان و “اَبای” های خوبم بوده است.
چند عکس از انزلی :
بچه هایی که تا انزلی برای دیدنم آمدند ، حتما این اسکله را به یاد دارند. چه شب هایی ، چه خاطراتی !
این برادر من ، آرمان ، سرشار از انرژی است این روزها در آلمان است و سخت مشغول. یک فیلم کنسرت اخیرش را از وبلاگش به نام خلوت عود ، اینجا می آورم. این هم وبلاگش است :