همیشه از اینکه مقامی به شهری می رود و مستقیم اول می رود سر مزار شهدا ، خوشم نمی آمد. نه اینکه با تقدیس و احترام برای شهدا مشکل داشته باشم ، بلکه فکر می کنم به نوعی رفع تکلیف شده برای مسولان.
لا به لای عکس های سال گذشته ، گزارش تصویری مهر از سفر موسوی به رشت توجهم را جلب کرد. او به جای قبرستان “تازه آباد” که اتفاقا شهدای زیادی آنجا دفن هستند به گورستان سلیمان داراب رفت که قبر میرزا و البته شهدایی وهمچنین مفاخر رشت آنجاست. این عکس را ببینید. او در کنار احترام به شهدا ، میرزا کوچک خان جنگلی ، بر مزار شیون فومنی شاعر شهیر رشت هم گلی می گذارد.
فکر می کنم اینبار رفع تکلیف نبود. و باز فکر می کنم چرا خامنه ای دوست نداشت موسوی رییس جمهوری شود !
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزمينيست که مزد ِ گورکن از آزاديي ِ آدم افزون باشد
امروز دهمین سالروز مرگ احمد شاملوست. شاعری که به نظر من قرن ها بود ایران مانند او را به خود ندیده بود. یادش گرامی. کاش می شد همه شعر و افکارش را مروری می کردند.
هرچند انتقاداتی مثل هر آدمی ، به او وارد است اما شاملو خیلی بزرگ بود. افسوس که قدرشناسی از سوی حکومت نبود. البته خود شاملو هم چندان انتظارش را نداشت. جایی گفته بود روشنفکر آن است که حتی اگر روزی رژیم و ساختار مورد علاقه اش حاکم شد ، حتی یک شغل کوچک در آن بگیرد ، دیگر روشنفکر نیست بلکه عمله آن حکومت است. شاملو خیلی روشنفکر بود …..
.
.
—————–
پس نوشت یک – دهمين سالگرد درگذشت شاملو برگزار نشد ؛ ایلنا
پس نوشت دو – شاملو؛ دهه و دههها ؛ محمد قائد ؛ بی بی سی
میرحسین موسوی با جمعی از استادان انجمن اسلامی جامعه مدرسین دیدار کرده که در بخشی از این دیدار جمله جالبی گفته :”حمله به علوم انسانی یادآور تجربه حکومت های توتالیتر است”.
حتما یادتان هست که سال گذشته در اوج اعتراف گیری از بازداشت شدگان و فشار بر چهره هایی چون سعید حجاریان ، رهبری از علوم انسانی انتقاد کرده بود. آقای خامنه ای گفته بود:”مبنای علوم انسانی غرب که در دانشگاههای کشور بصورت ترجمه ای تدریس می شود، جهان بینی مادی و متعارض با مبانی قرآنی و دینی است، در حالیکه پایه و اساس علوم انسانی را باید در قرآن جستجو کرد.”
به نظرم صحبت های امروز موسوی ، پاسخی به آن اظهارات است. چند نکته از سخنان موسوی را در زیر آورده ام :
- سرنوشت اقتدارگرایان در سراسر جهان شبیه هم است
- رسانه های سبز با دروغ سازمان یافته دولتی مقابله کنند
- دروغ می گویند و یا حافظه شان دچار اختلال شده است
- نباید برنامه های هویت و چراغ و قتل های زنجیره ای یادمان برود / دروغ و ظلم رفتنی است
- عده ای امام زمان را وسیله توجیه همه مسائل و مشکلات خود قرار داده اند
این دیدار هنرمندان با رهبری خیلی بحث جالبی رو پیش کشیده است. البته در اینکه برخی برخلاف میل باطنی شان رفته اند شکی نیست.
دوستی میگفت پس چرا امثال شجریان تن نمی دهند. توجه کنید که هنرمندانی مثل شجریان که جایگاه رفیع تری دارند کم هستند. یک بازیگر معمولی سینما این توان او را ندارد بنابراین ترجیح می دهد در مقابل فشار حکومت مقاومت نکند. البته سال گذشته چنین روزهایی شاید کمی مقاوت بیشتری بین هنرمندان میانه بود چون مردم در صحنه بودند. حالا که کمی حضور مردمی در خیابان کم شده ، پس هنرمند ! باید حساب کارش را داشته باشد.
البته حضور داوطلبانه افراد از تحلیل من جداست. آقای نجفی یا مثلا برخی دیگر با جان و دل می روند.
این اظهار نظر پروانه معصومی هم از آن حرف هاست. گفته من تب داشتم اما برای دیدار آقا آمده ام. دوستی این عکس را روی فیس بوک گذاشته بود:
.
.
یادم آمد که :
رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود ؛ رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود.
بخش خبری ۲۰:۳۰ در پی آزادی جعفر پناهی گزارشی دارد که جالب است. در این گزارش به بخشی از موضع گیری دست اندرکاران سینمای ایران در کن پرداخته و بعد نتیجه گیری کرده ، همه اینها بازیگرانی هستند که برای آزادی جعفر پناهی ، باز کرده اند ، حال آنکه واقعیت این است ، بازیگر اصلی جکومت است که یک فیلم ساز را بازداشت کرده. نه یک فیلمساز ، بلکه صد ها نفر از شهروندان ایرانی را. همین الان بگردید ببینید از مجید توکلی و بابک خرمدین تا خیلی های دیگر .
بازیگر ما هستیم که دنبال آزادی اسیرانیم یا آنها که مردم را بازداشت می کنند؟
امشب در بازداشتگاه ، آنها که احمد یزدانفر را بازداشت کرده اند ، چه دارند که بگویند؟
وقتی ساعت 9 شب بشود و بروند بعد از نماز صدایش کنند ، چه دارند به او بگویند؟ آیا می توانند در چشمانش نگاه کنند؟ آیا می توانند دلیل بازداشت اش را توضیح بدهند؟ راستی امروز بچه های اصیل سپاه چه حالی دارند؟
احمد یزدانفر یکی از هزاران سپاهی مخلصی است که در پی تلاش های نسل آرمانخواه ، دلش می خواست وقتی انقلابشان پیروز شد ، در سایه اسلام ، ایرانی آزاد ، آباد و پیشرفته داشته باشد. او خود را وقف موسوی کرد چرا که « مهندس از معدود كساني است كه حرفش با عملش يكي است و به خاطر صداقتي كه در مهندس ديدم 30 سال دركنار او مانده ام …. »
الان بالاترین را بالا و پایین می کردم و می دیدم همه در مورد بازداشت احمد یزدانفر ، پاسداری که سی سال پیش به تیم حفاظت موسوی پیوست و تا امروز مانده ، نوشته اند اما هیچکس نگفته او چه نقطه سیاهی دارد؟ پاسدار بوده پس فلان کرده و بهمان .
شاید اینک که اقتدار ، احمد یزدانفر را بازداشت کرده ، راحت تر بتوان گواهی داد که در همه این سالها سپاهی خوب ، بسیجی واقعی و رزمنده بی منت وجود داشته است.
تیرماه امسال بیاید 14 سال است که روزنامه نگاری می کنم، هیچ وقت فعال سیاسی نبوده ام، تنها برای شرف و شرافت کلمه و در جانب داری از مردم نوشته ام، اسیر قدرت هیچ قدرت مداری نشده ام، نانم خالی ام را سق زده ام اما زیر بیرق هیچ دسته و گروهی نرفته ام. به اندازه کافی کتاب خوانده ام، تاریخ را ورق زده ام و در سرنوشت تاریخی ملل مختلف سیر کرده ام. احساساتی هم نیستم، تا به چیزی یا عقیده ای معتقد نباشم درباره اش نمی نویسم و حرف نمی زنم. همیشه سعی کرده ام در زندگی جانب حقیقت و مردم را بگیرم، جناح بازی های جمهوری اسلامی و بازی سیاست در کشورم را می فهمم. همه چیز را می بینم ، می خوانم و در حد خودم درک می کنم، خیلی بچه مسلمان نیستم و در مسایل مذهبی ممکن است هزار اختلاف داشته باشم با دیگر هواداران جنبش سبز، اما بی تعارف می نویسم ، مهندس موسوی برای من چیزی فرای سیاست و کار است، میرحسین موسوی برایم آینده ایران است و مردمش، موسوی برایم مفهوم وطن و هموطن را دارد. پس از سی سال اوست که به عنوان یک سیاستمدار برخلاف تمام کسانی که آمده اند و رفته اند همه مسایل ریز و درشت کشورم را رصد می کند و حتا به جزییات گرفتاری های مردم حساس است و با ادبیاتی به غایت متفاوت با تمام سیاستمداران با مردم سخن می گوید. ممکن است هزاران اختلاف عقیده داشته باشم با آقای موسوی اما برای حفظ او هرکاری می کنم.
سی و پنج سال از خدا عمر گرفته ام، هزاران آرزو دارم برای زندگی ام، برای آینده ام ، اما با این حال حاضرم بمیرم اما او باشد و حرف دل مردم را بزند، حاضرم تا آخرین قطره خونم را بدهم اما او سلامت باشد و پای آرمان های مردم بایستد. مهندس موسوی را یکی از فرصت های تکرار نشدنی در تاریخ ایران می دانم، باید او را حفظ کنم و کنیم. می دانم هزاران رفیق و دوست دیگر هم مثل من فکر می کنند و همچنین بی شمار هستند کسانی که بتوانند جای ما باشند و بنویسند برای مردم ، همانطور که تا امروز جای تمام بچه هایی که کشته شدند یا زندان رفته اند را بی شماران گرفته اند. جای نگرانی از این بابت ندارم. من جانم را فدای مهندس موسوی خواهم کرد. بازداشت احمد یزدانفر سرتیم محافظان میرحسین موسوی از نگاه ام آزمایش افراطیون در جناح حاکم و نهادهای امنیتی است برای برخورد با مهندس موسوی. اما شک ندارم که این آرزو را به گور خواهند برد. از مدتی پیش با برخی از دوستان حرفش بود که حلقه ای را برای محافظت مجازی از رهبران جنبش سبز تشکیل بدهیم با نام ”فداییان سبز” ، حالا وقتش رسیده که این حلقه را در فضای حقیقی تشکیل بدهیم. معتقدم که باید فرصتی با نام موسوی را به هر شکل ممکن حفظ کنیم. حفظ او برای آزادی و زنده نگه داشتن آزادی خواهی در ایران عزیز بر هر چیزی ترجیح دارد از نگاه ام. تندروهای جناح حاکم و سران دستگاه های امنیتی را در این باره دچار افسردگی مزمن خواهیم کرد. معتقدم باید یک بار برای همیشه پای آن چیزی که می خواهم و می خواهیم استوار بایستیم.
من از همین حالا تا خیالم از بابت حفاظت از مهندس موسوی راحت نشود ، تمام تلاشم را می کنم و دنبال مقدمات این کار خواهم بود.
——————-
پس نوشت یک - بازداشت محافظ موسوی یک هدف مشخص دارد. نظام بی تمایل نیست که امنیت او را به خطر بیاندازد. نقل قولی شنیده ام که می توانم گوینده اش را حدس بزنم :
- لازم نیست بازداشت اش کنید. محافظانش را مرخص کنید ، ملت انقلابی خودشان می دانند چطور جواب اینها را بدهند !
پس نوشت دو - دنبال عکس های سردار احمد یزدانفر که بودم ، سفرهای موسوی به استانها را ورق می زدم. چه روزهایی بود و چقدر امید !
پس نوشت سه - این را دوستی ایمیل زده که خواندنی است:
خیلیها حاجی را میشناسند اینها کمه البته براش
ما ها می دونیم که تو همه این روزهای پر التهاب یزدانفر چه کرد
سید احمد رو خونواده موسوی برادر می دونند .و موسوی و رهنورد فرزندشون
گناهش همینه و بس نه اهل سیاسی کاریه و نه دنبال هیاهو و نه اصلا کاری به کار کسی و چیزی داره
متدین دلسوز با وجدان و متعهد …
هنوز محاسن درنیاورده بود. ۱۶-۱۷ ساله ریزه میزه بود که به جمع خانواده مهندس اومد.کوچکترین عضو برادرهای محافظ سپاه از نظر سن و سال یک پسر مظلوم و خجالتی اما ،امروز حقیقتا از بیست و خوردی سال حاج احمد عضوی از خانواده موسویست
پسر عزیز میرحسین و رهنورد و برادری برای دخترها و همسرانشون
و یاوری برای همه ما
الان روزهایی رو بیاد میارم که تو قرعه کشی تیم محافظان برای رفتن به جبهه چون کوچیکتر از همه ما بود عقب افتاده بود و گریه می کرد
دوستیش با سید علی که تقریبا همسن بودند و شوخیهاشون که برای بزرگترها عصبانی کننده بود
روزهایی که در حین مسئولیت مشغول بازی می شد ورئیس محافظان مواخذه اش می کرد.
روزهای بمب و موشک که میومد دم خونه مهندس و حاضر نبود از کنارش بره
بارها در این ۲۰ سال که بویی از هیچ مقام و منصب و ماموریت و حق ماموریت به مشام نمی رسید و بلکه انزوا بود تنهایی میرحسین ازش خواست بره : هم برای تحصیلش هم ارتقای موقعیت کاریش فکری بکنه و امکاناتش هم البته فراهم بود اما او از سر محبت و برادری موندو الحق هم درکارش مو از ماست می کشید!
روزهای سخت و نفس گیر فعالیتهای انتخاباتی و سخت تر بعد از انتخابات هم او مجدانه و مسئولانه بود جایی که خیلی از ماها حتی احتیاط می کردیم
روزهای سنگین شهادت سیدعلی مظلوم برای کسی که خود داغ ۲ برادر شهید بر دل داشت و سید علی را رفیقی می دونست بیشتر تا خواهرزاده موسوی
همه و همه حاج احمد کنار موسوی بود
ماهر کدوم به نوعی با او دم خور بودیم چه ما وحتما هم مهندس و خانم رهنورد هیچ کدوم نمی تونیم و نمی دونیم چه گونه ازش تشکر کنیم
یزدانفر عزیز رنج دستگیری تو کنار بقیه اتفاقات این چند وقت و از همون نوعه فقط دلم میسوزه که تو چوب مهربونی و وفاداریتو می خوری و بس
پس نوشت چهار – منظورم در تیتر “محدود سازی” است نه ترساندن. بنابراین از تحدید استفاده کردم نه تهدید!