لا به لای فیس بوک گردی هایم، رسیدم به فیس بوک خانم جوانی به نام “مژده لاریجانی“. لابد به ایران و ورزش علاقمند است که به جای این همه تفریحات سالم، پا شده برود دیدار بازی والیبال ایران و ژاپن.
بازی مهمی بود چون ایران یک ست دیگر می گرفت، می رفت به جام جهانی والیبال. خوشبختانه برد و رفت. اما بدبختانه خواندن روایت مژده، مو بر تنم راست کرد. در خبرها دیده بودم که امروز ، برعکس همیشه خانم ها را راه ندادند. مژده یکی از آنهاست که پشت در ورزشگاه ماند. نوشته اش اما نکته هایی دارد. اول نوشته را بخوانید:
قلبم شکسته… روحم آزار دیده…
تحقیر شدم… با همه ی وجودم تحقیر شدم…
تو عمر ۲۱ ساله ام انقد از زن بودنم تحقیر نشده بودم که امروز…
شش ساعته مدام دارم اشک میریزم…
دعوا کردن
فحش دادن
توهین کردن
تحقیر کردن
بازداشت کردن
ازمون فیلم گرفتن
هر طور دلشون خواست با ما رفتار کردن
فقط چون زن بودیم!!
چون میخواستیم بریم از حق طبیعی مون استفاده کنیم!!
و بدتر از همه ی این اتفاقات غیر منتظره اما همیشگی رفتار مردها بود…
همه ی زن هایی که اونجا بودن وقتی زنگ میزدن به آشناهایی که تو سالن داشتن و میگفتن حداقل شما بیاین بیرون به خاطر بلایی که دارن سر ما میارن همه میگفتن خب ما بیایم که چی؟ ما بیایم که بقیه نمیان و همه مسخ میشدن از این جواب!!
حتی بدتر!!!
تمام مردهایی که از کنارمون رد شدن… بهمون خندیدن… واسمون بوق زدن… پرچم تکون دادن… و گفتن راتون نمیدن؟؟ آخی.!!! زنُ چه به استادیوم؟؟؟ برین خونه!!!
منی که همیشه به زن بودنم… به ایرانی بودنم… به زن ایرانی بودنم افتخار میکردم حالم از خودم بهم میخوره… از زن بودنم متنفرم…
همه ی تفکراتم به هم ریخت… نابود شد! تمام باورهام…
من که همیشه از مردم ایران و شجاعتشون و لیاقتشون میگفتم… من و مریم که همیشه تو تظاهرات ها میرفتیم جلو میگفتیم ما رو کمتر میزنن چون دختریم! بذار پسرهامون کتک نخورن… همون پسرها امروز…!!!
همونایی که فریادهای حقوق زنشون گوش فلک رو کر کرده…. همونایی که این روزها مدام عکس شیوا نظرآهاری و ریحانه طباطبایی و مهسا رو پست میکنن، همونایی که زر های مفت روشنفکری شون پدر هرچی زن تو این مملکت درآورده، همونایی که وقتی گشت ارشاد ما رو میگیره نگاه میکنن و رد میشن! آره همون ها!! همون ها که وقت های تظاهرات داد و بیدادهای من اگر بنشینم و تو بشینی پس کی باشه بره و این چرت و پرت هاشون همه جا رو برمیداره… همون ها!!
حالم ازشون بهم میخوره!! از همه شون!! که اصن یادشون رفت دارن با ما چی کار میکنن!! که اصن اهمیتی براشون نداشت!
امروز وقتی اومدیم خونه و داستان رو واسه مامان و بابا تعریف کردیم مریم گفت دیگه باید رفت! مامان رو نگاه کردم و به این فکر کردم تمام این سه سالی که اون اصرار میکرد و میگفت برو از این کشور و من انکارش میکردم چقــــد اشتباه کردم! برای کی موندم؟ برای چی جنگیدم؟
امشب تو تمام این ساعت های بعدش فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم… میفتم دنبال کارهای مهاجرت… دیگه نمیخوام بمونم!
پ.ن: دمت گرم آقای ولاسکو! تو از تمام این مردهای به ظاهر مرد ایرانی مــــَردتری!!! تویی که این صعود رو به ما… به زنان ایرانی تقدیم کردی! مرسی…
عکس[در استادیوم آزادی] … پس از داد و بیدادهای دو سه ساعته و بغض ترکیده ی مقابل ماشین…
می بینید؟ راه ندادن امروز شان دلیل سیاسی ندارد. چون قبلا راه داده بودند. فکر می کنم بخاطر اینکه توان کنترل جمعیت را نداشتند ترجیح دادند که خانم ها را به سالن راه ندهند. اما آنچه مژده و مژده ها را آزرده رفتار ما مردان است.
ما مریض است. ما حقوق زن نمی شناسد. ما لازم باشد روی گلوی زن پا می گذارد…. ما حتی به راه ندادن خانم ها به ورزشگاه هم محل نمی ذارد ….احمدی نژاد و خامنه ای بهانه اند. ما، ما هستیم!ما مردان را می گویم.
این ما، می رود بازی را می بیند ، اما به اینکه دختران را راه نمی دهند بی تفاوت است. اصلا بهتر. “ورزشگاه مگه جای زنه!”
می بینید. احمدی نژاد و دیگران بهانه اند. هر چه می کشیم خودمانیم. خودمانیم.
آنها هم از خودمان اند!










