بی خبری و بد خبری

نوشته شده در ۳ , اردیبهشت , ۱۳۸۹ | توسط آرش سیگارچی |

در زندان عادت کرده بودیم به اینکه “بی خبری ، بد خبری است”. همین تجربه اینجا در آمریکا هم برایم اتفاق افتاد.

ده روزی بود که مادرم زنگ نمی زد. چیزی تقریبا بی سابقه. با اینکه دو روز نتوانستم به دلیل بیماری ، برنامه روی خط را اجرا کنم و همکارانم هم که جای من برنامه را اجرا کردند ، گفته بودند امیدواریم آرش بعد از کسب سلامتی برگردد ، هزار تا ایمیل و سوال داشتم اما از مادرم خبری نبود. دیروز دوستی ایمیلی زد و برایم نوشت که کجایی که برادرت یک هفته ای است بازداشت شده.

آتش گرفتم. باز رکب بی خبری را خورده بودم. خانه زنگ زدم دیدم درست و حسابی نمی گویند. بهترین کار این بود که به یکی از معتمدان خویشاوند زنگ بزنم. تایید کرد و گفت جایی نگو. شاید تو این یکی ، دو روز درست بشه.

یک روز گذشته است و من آشفته ام.

افشار فقط ۲۲ سال دارد و یک تازه خبرنگار است. همین. چند سال پیش که گیلان امروز بودم ، با اینکه مخالف حضور فک و فامیل در سر کار بودم ، اما اصرار کرد تا کارهای صفحه آرایی را انجام بدهد. گاهی در کلاس های خبرنگاری ام شرکت می کرد اما فکر نمی کردم جدی دنبال کند.

بعد از ۸۳ که بنده رسما درگیر پرونده و شکایت و زندان شدم ، دیدم کمتر دل به کارش می دهد و بیشتر دوست دارد دوربین به دست بگیرد و کوله به دوش ، بیفتد دنبال خبر.  در این اواخر کار در سرویس اجتماعی را دوست داشت اما من بخصوص بعد  از انتخابات نگرانش بودم.

حتی چند بار تلفنی از او خواهش کردم مراقب باشد. به هر حال همین که برادرش – یعنی بنده – خارج از کشور فعالیت دارد می توانست مشکل ساز برایش باشد چه برسد که خودش هم بخواهد در این حوزه کار کند.

خبر دیروز خیلی نگرانم کرده. امیدوارم ختم به خیر شود.

افشار نگرانت هستم.

———————–

پس نوشت - این هم وبلاگ افشار سیگارچی : پرنده مهاجر

مطالب مرتبط

کد مطالب مرتبط را در اینجا قرار دهید

ارسال دیدگاه

http://sigarchi.net/Arash/Logo-001.gif  
  پنجره التهاب

   در ميان اين هزار پنجره ها
   شنيدن التهاب، ديگر طبيعی جلوه مي کند

 -----------------------
   وبلاگ آرش سيگارچی
   روزنامه نگار ايرانی مقيم آمريکا

                    فید این بلاگ Subscribe via RSS

---------------------------

یافتن مطالب :