برای اشکان ، که همیشه با من هست

نوشته شده در ۶ , مهر , ۱۳۸۷ | توسط آرش سیگارچی |

گاهی آدم ها مرز زمان را می شکنند. گاهی آدم ها باقی می شوند و ما که مانده ایم فانی. امشب که به سر رسد ، سی امین روز تولد اشکان است. سی سال پیش ، شش مهر که به شب رسید ، اشکان با آن چشم های آبی اش  در زایشگاه فامیلی رشت به دنیا آمد.

دو سال و اندیست که جسمش نیست اما ، او همواره با من است . اشکانِ عزیزم ، سی سالگی ات مبارک ، هرچند که من تا ماهی دیگر سی و یک ساله می شوم اما تو همان بیست و هشت سالگی خواهی ماند …..

دونوازی سنتور و تنبک ، اشکان و آرمان سیگارچی (دستگاه سه گاه)- دو قسمت – آذر ۱۳۸۳

اردوان کامکار ، یکی از اساتید اشکان ، قطعه ای را در تالار آوینی دانشکده هنرهای زیبا به او تقدیم می کند …

سه قسمت – مهر ۱۳۸۵ ؟

می دانم که امروز مادرم دلش بی قرار است ، غروب به او زنگ زدم. می گفت آری ، دلم بی قرار است . دلم پیش توست که آن سوی دنیایی و پیش اشکان ، که نمی دانم زیر خاک است یا آن بالا در آسمان ها … می گفت آرمان خوابش را دیده ، گویی این تنها راه ارتباط همه ما با اوست …..

مطالب مرتبط

کد مطالب مرتبط را در اینجا قرار دهید
  1. ۳ پاسخ برای “برای اشکان ، که همیشه با من هست”

  2. توسط آدینه در ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ

    با درود خدمت آرش سگارچی عزیز
    موسم دلگیری است. ریزش شرمگین برگها در حال رقص ، خاطرات مه گرفته دبستان و تصمیم کبری و حسنک کجایی ،ترانه شد خزان بدیع زاده و هزارتوی خاطرات با هم بودنها . آرش جان منم درد مشترک ، اکنون یک سال است که افطار را بدون مادر و چندین سال است که بدون پدر روزگار غریب سرزمین پدری مان را شب به روز می رسانم و روز به شب. امید عمر دراز برای بازماندگانت . به امید افقهای روشن

  3. توسط بیژن صف سری در ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ

    یک بار از نزدیک دیدمش آن هم وقتی با هم در “ایران ما” کار می کردیم ، نجیب و دوست داشتنی بود ، یادش گرامی باد
    —————-
    آرش سیگارچی – بله بیژن عزیز. چه روزهای خوبی. کاش می شد برگشت. کاش می شد به اندازه یک بوسه ، یک بغل ، یک نگاه سیر بازگشت … کاش ..

  4. توسط Tila در ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ

    آرش جان چقدر دردناک هست. مخصوصا فکر کردن به غم مادری که یه بچه زیر خاک هست یه بچه دیگرش خیلی سخته هست خیلی …

    من همه آن روزها زندان رفتنت و روزی که خبر برادرت رو نوشتی الان جلو چشم هست. از خواندن خبر بی اختیار از صندلی ام افتادم . روح برادرت شاد
    راستی مادر من یه وقتی البته خیلی خیلی قبل تر از سی سال قبل تو بیمارستان فامیلی رشت کار می کرد.

ارسال دیدگاه

http://sigarchi.net/Arash/Logo-001.gif  
  پنجره التهاب

   در ميان اين هزار پنجره ها
   شنيدن التهاب، ديگر طبيعی جلوه مي کند

 -----------------------
   وبلاگ آرش سيگارچی
   روزنامه نگار ايرانی مقيم آمريکا

                    فید این بلاگ Subscribe via RSS

---------------------------

یافتن مطالب :