بایگانی برچسب: جنگ

وقتی محسن رضایی دروغ می گوید

محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص نظام ایران که لابد برای انتخابات بعد هم نامزد است، در اینستاگرام شخصی اش ادعایی کرده که دروغ است.

photo_2016-09-25_10-11-10

ابتدا ببینیم چه گفته است:

یکی از ناگفته‌های جنگ، قضیه مک فارلین است؛ در مقطعی امریکایی‌ها به این نتیجه رسیدند که احتمالا ایران، عراق را شکست خواهد داد، برای همین بدون اطلاع صدام و دوستان منطقه‌ای‌شان آمدند تا از طریق دیگری وارد شوند که اگر صدام سقوط کرد، بتوانند از طریق دیگری منطقه را مدیریت کنند. واسطه این جریان آقای کنگرلو مشاور آقای میرحسین موسوی بودند.
ما متوجه جریان شدیم و از طریقی یکی از دوستان خود را وارد کردیم و جریان را به دست گرفتیم. به جای اینکه درخواست‌های اندکی مطرح شود ما یک لیست از درخواست‌های مهم مثل برخی توپ‌های سنگین را تقاضا کردیم. اما آنها که متوجه شدند درخواست ما می‌تواند باعث افزایش قدرتمان در میدان نبرد شود طور دیگری عمل کردند و مک فارلین را با یک کیک و یک انجیل و مقداری قطعات ضدهوایی فرستادند.

اول ببینیم ماجرای مک فارلین و سفرش به ایران چیست. براساس اطلاعات عمومی، ماجرای ایران–کُنترا (به انگلیسی: Iran Contra affair) که به ماجرای مک‌فارلین و ماجرای ایران گیت نیز معروف است، به معامله تسلیحاتی ایران با ایالات متحده آمریکا و اسرائیل از ۲۰ اوت ۱۹۸۵ تا ۴ مارس ۱۹۸۷ (۲۹ مرداد ۱۳۶۴ – ۱۳ اسفند ۱۳۶۵) بازمی‌گردد. در این ماجرا آمریکا از طریق نفوذ ایران سعی در آزادسازی گروگان‌های آمریکایی در لبنان کرد و در ازای آن برخی قطعات ادوات جنگی و نظامی را که به واسطه تحریم امکان فروش آنها به ایران نبود، در اختیار ایران قرار داد. پول فروش این تسلیحات به طور پنهانی به ضد انقلابیون نیکاراگوئه موسوم به کنترا داده می‌شد. اسرائیل نیز بخشی از معامله فروش تسلیحات به ایران را در دست گرفت و از این طریق سعی در شکست‌نخوردن ایران در مقابل جبهه متحد عربی مخالف اسرائیل داشت. این ماجرا به وسیله نامه منوچهر قربانی فر به فتح الله امید نجف آبادی اطلاع رسانی شد و برای اولین بار در بیت آیت الله منتظری مطرح شد. گفته می‌شود سید مهدی هاشمی به وسیله روزنامه الشراع لبنان این ماجرا را فاش کرد. کنگره آمریکا در آن زمان کمک مالی به شورشیان نیکاراگوئه را ممنوع کرده بود و ماجرای ایران–کنترا بعد از رسوایی واترگیت بزرگ‌ترین رسوایی سیاسی آمریکا لقب گرفت.

همانطور که اینجا ذکر شد، هدف آمریکایی ها در آن ماجرا «آزادسازی گروگان های آمریکایی» در لبنان بود. آمریکا به ایران پیشنهاد کرد چنین کند و در ازای آن سلاح دریافت کند. بنابراین آقای رضایی دروغ می گوید.

اساسا آقای رضایی سه دهه بعد از جنگ اصرار دارد عملکردش را درست جلو دهد در حالیکه می دانیم او اشتباهات کلیدی در جنگ داشت که برسرنوشت ایران و جنگ تاثیر داشت. نمونه اش عملیات کربلای چهار که خسارت سهمگینی وارد کرد.

آقای رضایی مدعی شده چون آمریکایی ها فهمیدند ایران، عراق را شکست می دهد، باب مذاکره را باز کردند.

تاریخ و مستندات این را نمی گوید. سال ۶۴ وضعیت جنگ عراق و ایران تغییری نداشت. اتفاقا برعکس گفته آقای رضایی وقتی مک فارلین به ایران آمد که ایران پیشرفت محسوسی در جنگ نداشت. عملیات بدر که اسفند ۶۲ با ناکامی سپاه همراه شده بود، بهانه ای شد که در تیر ۶۴، عملیات قادر توسط ارتش برگزار شد که البته آنها هم توفیقی نداشتند.

بهمن ۶۴ بود که همزمان با تصرف شهر فاو در خاک عراق، مک فارلین به تهران آمد.

توجه داریم که برخی مصلحان مثل مرحوم بازرگان بعد از آزادسازی خرمشهر به آقای خمینی پیشنهاد پذیرش قطعنامه صلح را می دهند که به اصرار همین آقای محسن رضایی و لابد هاشمی و دیگران خمینی قبول نمی کند.

ماجرا تصرف فاو در خاک عراق هم جنبه دیگری داشت. تا زمان آزادسازی خرمشهر، آقای خمینی بحث فقهی دفاع داشت. یعنی ما از خاک مان دفاع می کنیم و قرار نیست به خاک عراق تجاوز کنیم. باز به توصیه همین آقای محسن رضایی و لابد تایید هاشمی، ایران سیاست دفاعی را در میانه دهه شصت از دفاع به تهاجم تغییر می دهند. استدلال این بود که باید نقطه قابل قبولی از عراق را تصرف کنیم و بعد به پای مذاکره برویم. با چنین استدلالی است که تصرف فاو اجرایی می شود.

پیشنهاد می کنم آقای رضایی که حالا مایل است درباره مک فارلین صحبت کند، درباره معامله اسلحه پشتش صحبت کند. چون براساس توافق ایران با آمریکا، اسرائیل مسئول انتقال سلاح به ایران می شود. نامهایی چون مهدی کروبی، صفایی فراهانی و دیگرانی در این ماجرا دخیل است. کاش آقای رضایی به این جزئیات بپردازد.


پس نوشت – آقای محسن رضایی پست خود را حذف کرد!

می توان منکر جنگ شد اگر …


.

هنوز بازتاب های این سخنان فرمانده سپاه ادامه دارد. به نظرم یک نکته از حرف هایش قابل بحث است. گفته است «جنگ رخ خواهد داد»:

در خبرگزاری ایسنا بطور کامل سخنان او هست و این جمله او:

جنگ رخ خواهد داد، اما این که کجا و کی باشد معلوم نیست

 

شاید او از چیزهایی خبردارد که من نمی دانم اما به نظر می توان مانع جنگ شد. می توان منکر جنگ شد. می توان کاری کرد که نیاز نباشد، اینقدر قاطع از جنگ گفت. آنهم جنگی که قرار نیست ایران فاتح آن باشد. مقایسه توان نظامی طرف مقابل ایران نشان می دهد ایران اگر درگیر جنگی شود، تنها می تواند مدتی مقاومت کند.

اگر ادعای مقام های سپاه را باور کنیم که می گویند چه و چه ها می کنند، نهایت این است که منافع آمریکا و اسراییل را در جاهای دیگر بزنند. آیا بعد از  آن تضمینی هست که این کشورها شدیدتر حمله نکنند؟

راستش، به نظر می توان جنگ را مانع شد. دست رهبر جمهوری اسلامی ست. او که فعلا در یک جاده یکطرفه، فرمان را کنده و می تازد. اگر عقل کند و تدبیر، می توان با دنیا به تفاهم رسید. می توان نماد شر در دنیا نشد. اما امان که حضرات دلشان شربت شیریت شهادت می خواهد!

برای «زاهد» هایی که در جبهه جا ماندند؛ برگردید

گاهی دلم می خواهد درد دل کنم. توصیه می کنم قبل از خواندم مطلب من، این روایت را بخوانید. فیاض زاهد، استاد دانشگاه، در سوگ یک رفیق نوشته است. مهرداد فهمانی از همرزم هایش در جنگ.

حالا درد دل من را بخوانید:


.

۱.

نسل قبل از خودم را دوست دارم. آنهایی که جوانی شان به کتاب های مارکسیستی، شریعتی و مطهری گذشت. آنهایی که عشق شان با انقلاب پیوند خورد و زندگی شان شد جنگ. شاید چون پدرم اینطور نبود، من این ها را دوست دارم. احمد سیگارچی متولد ۲۲٫ سال ۵۰، دهه سی اش را می گذراند و بقول خودش آقایی می کرد. بی آنکه بداند در همان رشت تهران اش، زیر پوست شهر، پشت صندلی های مدرسه یا کاخ جوانان، خبرهایی ست. پدرم و دوره ای هایش، آنقدر خواب بودند که سال ۶۵ فهمیدند انقلاب شده. این روزها لابد سرشان بلند است. هرچه باشد این روزها خیلی ها به خاطر ستم زمانه، خدا بیامرزی می فرستند برای شاه و اجدادش!

اما نسل قبل از من. درست بین من و پدرم. چه آنکه ۳۴ سال اختلاف سنی داریم. بین این فاصله نسلی آمد که نیمی از تاریخ کشورم روی دوش شان سنگینی می کند. همه شان انقلاب کردند، خیلی های شان دعوا کردند، عده ای راه جدا کردند، تعداد زیادی جنگ کردند و بعد هر گروه سویی رفت.  با همه اشتباهات شان، من این نسل را هنوز دوست دارم.

۲.

نسل قبل از من آدم های بزرگی اند. آنها آنقدر خوب بودند که وقتی برای سرنگونی رژیم شاه تلاش می کردند، همه چیز را بر خودشان حرام کردند.

شهرام مذهبی بود. آن روزها که همه در رستوران دانسینگ گلسار – مقابل خیابان ۱۰۰ همانجا که الان بانک ملت است- عروسی می گرفتند، شهرام و محبوبه، در خلوت، در دفتر آقا حجتی، عقد کردند. مهریه یک شاخه نبات و یک جلد کلام الله مجید. هنوز مهر شان همان است؛ هر چند شهرام ۲۵ سال است عمرش را داده به شما.

فریده چپ بود. شوهر کرد. دستور سازمانی رسید که حاملگی و بچه داری تو منافع جنبش را بخطر می اندازد. آنقدر اعتقاد داشت که یواشکی بچه اش را سقط کرد. در همین بیمارستان حمایت از مادران- رو بروی ورزشگاه عضدی-.

مهدی ، شکیب ، شایسته و …. همه مثل هم .

۳.

آن روزهایی که نسل قبل از من سودای انقلاب داشت، من نبودم. اما همه شان گفتند چه می خواستند. استقلال، آزادی، بعضی هاشان دموکراسی و خیلی های شان دموکراسی. من باور نمی کنم. همه شان می دانستند چه نمی خواهند. شاه را. اما خیلی های شان نمی دانستند چه می خواهند. نه که دروغ بگویند. همه عاشق بودند. عاشق کور است و خیلی چیزها را نمی بیند.

تعجب نکنید. دموکراسی، رای اکثریت، آزادی بیان ، حقوق اقلیت، مخالفت با اعدام و…. همه این سوسول بازی ها مال دوران ماست. ما هستیم که برای حتی یک اعدام ناراحت می شویم. ما هستیم که با یک «زنده باد مخالف من» خاتمی ۷۶، دلمان ریش می شد، چشم می بستیم ، می رفتیم به عرش و ارضا می شدیم. آن روزها اینطور نبود. ۵۷، ۵۸ را می گویم. انقلاب که پیروز شد، شب اول اعدام شروع شد. چه باک؟ نسل قبل از من آنقدر جدی بود و عاشق که هیچی نگفت. اعدام پشت اعدام. از راست تا چپ. از بالا تا پایین. حزب توده، احزاب چپ، سازمان های چپ و حتی ملی ها و مذهبی ها. همه می گفتند اعدام کم است، بیشترش کنید. (رجوع به روزنامه های آن روزها)

۴.

نسل قبل از من آدم های خوبی بودند حتی وقتی که چند پاره شدند. ۵۸ تا ۶۲ فصل تسویه حساب بود. قرار بود مسیر انقلاب معلوم شود. تازه خیلی هم صبر کرده بودند برای غنیمت آنچه در ۲۲ بهمن ۵۷ بدست آورده بودند. چه باک اگر داوری، تیر بود و تفنگ. گرفتند، بردند، کشتند. بیشترشان شدند حزب اللهی. بسیج و سپاه. بخصوص که جنگ می طلبید. گروهی زندانی شدند. گروهی فراری شدند و گروهی هم میان خواب. یعنی نه چپ، نه راست. یا بی سر و صدا رفتند جنگ، یا بی سر و صدا رفتند خارج و یا هم ماندند و زن و بچه شان را سامان دادند…..

۵.

آنها که رفتند کاری حسینی نکردند . زینبی هم نبودند. هنر داشتند، در ینگه دنیا زنده ماندند. اما آنها که ماندند خیلی از کارها را کردند.

خوب اش، هشت سال مقاومت جلوی خصم بود.


.

عنان جنگ دست ملا ها بود که خودشان به حرف شان باور نداشتند. خمینی یک روز می گفت «جنگ جنگ تا رفع فتنه درعالم». بعد یک روز قطعنامه را کرد جام زهر و سر کشید. یک روز می گفت «دفاع مقدس»، بعد حاضر شد برویم خاک عراق. یعنی رسما حمله مقدس. یک روز می گفت «نماز در زمین غصبی حرام است»، یک روز تبصره زد که در خاک فاو و نزدیکی بصره می شود نماز خواند.

 
.

آنها که ماندند، هدف شان دفاع از کشور بود. حفاظت از انقلاب. پس پریشانی پیر جماران را تحمل کردند و چیزی نگفتند. در خودشان ریختند و اگر توانستند سر خصم آوردند. جنگیدند، زخمی شدند، اسیر شدند و خیلی های شان رفتند پیش خدا.

اما بد هم زیاد بود. آنروز ها که نسل قبل از من، عده ای شان در جنگ، دفاع می کردند ، عده ای کوچکی هم در تهران ، زندانبانی می کردند. از دزد و قاچاقچی تا آدم های سیاسی. یادتان هست گفتم ابتدای دهه شصت ، تسویه حساب بود. از همان نسل قبل از من، عده ای ولو چند هزار نفر، اسیر بودند. اسیر اوین، شهربانی رشت، کرمان، شیراز و …

آن عده کوچک در تهران، یک روز تصمیم گرفتند همه آن چند هزار نفر را بکشند. کشتند.

۶.

خوب یا بد، جنگ تمام شد. حالش را ندارم بگویم بقیه چه شدند اما آنها که جنگ کردند، برگشتند. بعضی های شان ظاهرا سالم، بعضی های شان با موج، بعضی های شان با تیر و ترکش و زخم و برخی همه روی ویلچر. عین منوچهر. سرنوشت شان؟ نمی دانم. یعنی در این ۲۴ سال متفاوت شدند که وقتی بهشان فکر می کنم سرم سوت می کشد. بگذار مرور کنم.

عده ای شان که بیشتر می فهمیدند، شدند طرف مردم. حالا عده ای شان را اصلاح طلب می نامند. عده ی دیگری، محافظه کار یا اصولگرا شدند. نمی توانم قضاوت کنم کجای جنگ بودند اما بعضی های شان واقعا در جنگ بودند.

 ۷.

آری نسل قبل از من چندین پاره شده است. بعضی وقت ها بعضی های شان را خارج می بینم. راننده تاکسی، نویسنده، بقال، فعال سیاسی و …

ایران بودم هم خیلی های شان را می دیدم. بعضی هاشان مشغول زندگی. عده ای هم دنبال قدرت. یک عده مدتی اصلاح طلب، یک عده هم در مقابل شان محافظه کار. مهم نیست.

بین همه گروه های نسل قبل از من، یک گروه را از همه بیشتر دوست دارم. آنهایی که در جبهه جا ماندند. آنها که لباس خاکی شان هنوز بوی جنگ می دهد. ابراهیم حاتمی کیا؟ رسول ملاقلی؟ این اواخر مسعود ده نمکی؟ نه ، این ها روایت گر اند. البته برخی شان ناب مثل دو تای اول و برخی شان نبصره ای مثل ده نمکی!

اصل جنس را می گویم. آنها که وقتی وطن، مردم و انقلاب به آنها نیاز داشت، رفتند جبهه. نه برای سهمیه رزمندگان بعدش. نه برای رفتن بی کنکور دانشگاه. نه برای پست و میزی که منتظر شان بود. نه برای معافیتی که برای بچه های شان در انتظار بود. نه برای اینکه فخر بفروشند و به کسی بگویند شصت ماه در خط مقدم ماندند. نه برای اینکه هر روز هزار بار بگویند زخمی که دارم مال جنگ است. نه برای اینکه منت شوند ، عین پتک برسرمان. آنها برای ملت، وطن و انقلاب شان رفتند.

۸.

نسل من ، عین برزخ است. هنوز نه در تاریخ جای مهمی مثل نسل قبل از من دارد و نه شجاعت نسل بعد از من که ۲۵ خرداد ۸۸ را رقم زدند. ما میانه ایم. نه چندان جدی که یک رییس جمهوری ِ مردد ، روی رای ۲۰ میلیونی مان حساب کند و نه چندان شجاع که سینه جلوی گلوله ببرد.


.

ما تک ماده ای هستیم. نطفه مان یا در شب های پر التهاب انقلاب بسته شد، یا زیر بمب و موشک و آژیر خطر ِ جنگ. آدم نیستیم . نصفه و نیمه ایم. ترسو و مردد. مثل هوای بهار، مغییر. اما بخدا هنوز اخلاق را می شناسیم. هنوز انسانیت را می شناسیم. سه سوت می فهمیم علی کریمی با مرام است و حسین رضازاده نه. سه سوت بغض می کنیم وقتی روایت ناب نسل قبل را می شنویم. سه سوت جو می گیرد ما را و برای آنها که از ما شجاع ترند هورا می کشیم.

بقول عادل سالم،
دیدی غزلی سرود، عاشق شده بود
انگار خودش نبود، عاشق شده بود
افتاد، شکست، زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود، عاشق شده بود

حالا حکایت نسل ما ست. ما آرمان نسل قبل از خودمان هستیم. آنها هر چه کردند برای ما بود. آنها قرار بود بکارند که ما درو کنیم. استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی را. آنها کاشتند، درست یا غلط اش را مطمئن نیستم اما یک چیز را مطمئنم. ما برداشت نکردیم. یعنی می خواستیم هم نتوانستیم. ما ماندیم و یک زمین سوخته. خار هم در آن در نمی آمد. بچه که بودم، دایی ام در گوشم داستان مردان شجاع شهر را می گفت که می خواستند دیو را بیرون کنند. کردند اما چه ….  دیو رفت ، دیوتر آمد.

۹.

نسل من از دفاع مقدس ، بدش می آید. بالا می آورد. ببخشید آی آدم های دوست داشتنی نسل محترم ِ قبل. قرار نبود و نیست که برای آنچه شما بی چشمداشت کردید، ما اینطور بی احترامی کنیم. دست خودمان نیست. وقتی  مومنان مسجد ندیده، نمایندگی شما را دارند، چرا نه.

یادتان هست دهه هفتاد را؟ بگذارید بکشم جلوی چشم تان. تازه جنگ تمام شده بود. آدم حسابی ها رفتند دنبال دانشگاه و زندگی. نوخاله ماندند در خیابان.  خلاقیت شان در تولید گشت بود. گشت هایی که در خیابان مردم را بترسانند، بزنند و بگیرند و ببرند. نوخاله ها تا دل تان بخواهد جذب نهادهای امنیتی و قضایی شدند. وزارت اطلاعات را کردند همان که «دمل چرکین» اش سر قتل های زنجیره ای ترکید. قوه قضاییه هم که شد ویرانه.

از آدم های خوب نسل قبل از من، آنها که رفتند دانشگاه یا دنبال زندگی، میانه های دهه هفتاد، برای ما از خاتمی گفتند. از اصلاحات، از جامعه مدنی. تقصیر نداشتند. خودشان باور کرده بودند. گفتند اگر دهه اول به تسویه حساب و جنگ گذشت، خدا را شکر که بالاخره زمینه برای جامعه مدنی فراهم شد. خوش خیال بودند. نشد. همان نوخاله ها «حزب الله» شدند. کاریکاتور بچه های حزب الله ی جبهه. کارشان؟ حمله به تجمعات، بهم ریختن مراسم و لات بازی. وقت هم گیر می آوردند گلوله ای نثار سعید حجاریان و دیگران می کردند. همین.

دهه هشتاد که ما برای خودمان آقا شدیم، همه چیز دیدیم. از بی عرضگی سید خندان تا آمدن «معجزه هزاره سوم». پوست کلفت شدیم. شدیم.

جنگ شد برای ما احمدی نژادی که یک عکس در جبهه ندارد. یا صادق محصولی که بعد از جنگ، چشم باز کردیم ۱۶۰ میلیارد تومن پول داشت. یا سردار حاج سعید قاسمی که دهن باز می کند، طاق مستراح را می ماند. یا میر محمد باقرزاده،  رییس کمیته تفحص و جستجو مفقودین ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح که ۲۳ سال بعد از جنگ کارش خاک بازی و بازی با احساس خانواده هایی ست که عزیز مفقود دارند.

آری ، جنگ برای ما یعنی اینها. با چند روایت کلیشه ای. از باکری ها ، از خوش سیرت. از همت. روایت های دستمالی شده ی نخ نما. آنقدر که دیگر اثری ندارد. خدا تومان بودجه دادند که ادبیات دفاع مقدس نوشته شود. فیلم ساخته شود. راهی که حاتمی کیا اینها شروع کردند، آخرش به مسعود ده نمکی رسید که اخراجی هایش یکی بد تر از قبلی. حاتمی کیا سانسور می شود و کار نمی کند. محسن مخملباف هم که روزهایی با «توبه نستوه»  «توبه نصوح» کاتولیک تر از  پاپ بود، حالا شده «نوکر اجنبی».

آری. این جنگی ست که ما شناختیم. با یک خروار تبعیض. سهمیه در کنکور، ارتقا در شغل و….

۱۰.

حالا که غر زدن هایم تمام شد، می خواهم اعتراف کنم که خیلی وقت است از میان نسل قبل  از من، آدم های جا مانده در جبهه را کشف کرده ام. یعنی از حاج داوود کریمی مطمئن شدم که در میان این آدم های پر مدعا، آدم های بکری هم هستند.

گاهی دلم می خواهد گله کنم اگر امروز جامعه ایران از اخلاق دور می شود برای اینکه آن آدم های جا مانده در جبهه، هنوز جا مانده اند. هنوز از کوههای کردستان، شوره زار های خوزستان و دشت های ایلام بر نگشته اند. هنوز آنجا سرگردانند. روایت شان را در سینه حفظ می کنند. انگاز گذاشته اند برای روزهایی که یکی از خودشان، از میان می رود. آن وقت اگر در و تخته جور شود، شاید یک خاطره رو کنند. همین.

۱۱.

من در آمریکا زندگی می کنم.  در پنجاه سال اخیر، به اندازه عمر انقلاب اسلامی ، جنگ داشته اند. از جنگ با کره و ویتنام تا عراق و افغانستان. تا دل تان بخواهد بازگشته از جنگ دارند. صدای شان می کنند کهنه سرباز. برخی سالم، برخی مجروح و برخی هم شهید. البته نمی گویند شهید.


. Photo by here

دو روز سال را جشن می گیرند. یک روز برای کشته ها و دیگری برای کهنه سربازها. نمادین است. تمام سال یادشان هستند. فوتبال – آمریکایی- با یاد آنها آغاز می شود. بیسبال هم همینطور.

سربازی در آمریکا حرفه ای ست. یعنی حقوق می دهند. حقوق می دهند که برای شان بجنگی. شاید فکر کنید حرفه ای بودن سربازی، یعنی بی ارج و قرب باشد. اما نیست. بفهمند نظامی هستی برایت احترام قائلم می شوند. هر وامی بخواهی بگیری، تخفیف خواهی داشت. شغل بهتری خواهی داشت و هزار مزایای دیگر. درست عین ایران.

اما نه. سربازی اینجا خدمت به وطن است. نه به خدا ربط دارد، نه قطعه ای ناب در بهشت و نه امام زمان و بقیه. وطن.

یک فرقی در آمریکا با ایران است. در اینجا عین ایران ، سرباز امتیاز دارد اما نه به قیمت زیر پا گذاشتن حقوق دیگران.

در ایران، وقتی قرار شد رزمندگان به دانشگاه بروند، اول سهمی از قبولی ها را به آنها دادند. بعد دیدند نمی شود ، نمره شان را ضربدر دو، سه و چهار کردند تا نمره شان حد نصاب بگیرد. وقتی به دانشگاه رفتند، سر هر ترم نامه و سفارش برای شان نمره گرفت. وقتی کار خواستند، ولو با زیر پا گذاشتن حق چند متقاضی شایسته تر، آنها انتخاب شدند. چون رزمنده بودند، پله ها را نه دو تا یکی، بلکه ده تا یکی طی کردند ….

همین شد که صادق محصولی ها رو آمدند. در عوض هر چه گذاشت بچه های جا مانده در جبهه جا ماندند. روز به روز عقب تر، روز به روز بیشتر. تا اینکه هفته ای، ماهی عکس یکی شان را بر روی یک آگهی ترحیم بد قواره می بینیم.

۱۲.

نمی دانم یادداشت های مهدی افشار نیک را خوانده اید؟ روایت های جدیدی از جبهه شاید هم از پشت جبهه. از «ادبیات دفاع مقدس». مشابه اش را ندیده این و نخوانده ایم. نخوانده ایم. می دانید چرا؟ این روایت نسل من است. روایت همان نسل ترسو. روزهایی که شما نبودید یا سرتان شلوغ بود ما داشتیم می ترسیدیم. گورخیده می شدیم. این روایت ها را باید نوشت. همه را. هم ما و هم شما.

نسل قبل از من که در جبهه جا مانده اند، باید برگردند. باید به شهر بیایند. باید بنویسند. حاج کاظم های آژانس شیشه ای زیاد اند اما کسانی که مثل او به سیم آخر بزنند کم اند. بهتر که نزنند. بجایش بنویسند. روایت کنند.  محال است با این هژمونی حکومت سوءاستفاده گر، ملت بفمد جنگ چه بود و چرا مهم است.

غربی ها با باز ماندگان شان از جنگ چنین کردند. آنها نه مثل ما درگیر ایثار و فداکاری  اند اما از ما بیشتر آن را دارند. آن را پاس می دارند. بدون اینکه توی ذوق بزنند، آن را تبلیغ میکنند. این را وقتی که فیلم شان تمام می شود اشکی بر صورت ات می نشیند می فهمی….

————————-

پس نوشت یک – این نوشته را نوشتم برای فیاض زاهد، مهرداد فهمانی و همه آن جوانمردهایی که نگذاشتند ذره ای از خاک ایران در جنگ با عراق کم شود.

پس نوشت دو – مهرداد فهمانی را چندباری سال ۷۹ دیدم. در حاشیه انتخابات مجلس ششم. نگاهش نافذ اما پر از سکوت. کمتر حرف می زد. اما وقتی حرف می زد گل می گفت. سکوت ویژگی بچه های جا مانده در جبهه است. می بینید. آنقدر که اگر کل اینترنت را بگردید، یک عکس از او پیدا نمی کنید …. بس که این بخش از نسل قبل از من، محجوب است….