بایگانی برچسب: زندان

ظلم مضاعف بر زندانیان سیاسی؛ تسویه حساب حکومتی ها

با ملاقات امروز زندانیان سیاسی ؛ خانواده آنهایی که ملاقات کردند، تایید می کنند که برخلاف سخنان رییس سازمان زندان ها، عملا زندانیان مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند و لازم است بجای اکتفا به گزارش کذب رییس سازمان زندان ها ، هیاتی به بررسی جزییات ماجرا بپردازد.

Rajaei Zendan-006

روز پنجشنبه گزارش هایی شد مبنی بر اینکه درحین بازرسی از اوین با زندانیان بد رفتاری شده است اما حالا خانواده ها می گویند فراتر از بدرفتاری بوده و بخصوص برخی از خانواده زندانیان خبر داده اند که زندانی های بد حال به انفرادی برده شده اند.

از وبلاگ خبری ام، روزنگار، این گزارش را ببینید که در گفت و گو با خانواده زندانیان سعی کرده ام گزارش دقیقتری ارایه دهم:

.

اما چرا به این زندانیان حمله شده است؟

دلایل زیادی را می شود بر شمرد:

۱٫

مخالفان جمهوری اسلامی بخصوص در خارج از کشور می گویند در ایران بین روحانی و اصولگرایانی مثل احمدی نژاد یا لاریجانی ها تفاوتی نیست.

به نظرم هست. مهم این نیست. مهم این است که این اختلاف نشانه هایی را بروز داده است.

به نظرم اتفاق اوین از سوی مخالفان دولت در  حکومت – بخوانید سپاه و نهادهای امنیتی- کلید خورده است.

۲٫

دولت روحانی در شرایط خاصی به سر می برد. مشابه شرایط ۱۵ سال پیش محمد خاتمی. در آن زمان نفت روی ۱۵ دلار بشکه ای بسته شده بود اما عملا نفت بشکه ای ۹ دلار معامله می شد. دولت ترد و شکننده بود. اما تقریبا چون موج بعد از دوم خرداد پشت دولت بود، خاتمی زمین نخورد.

حالا نفت گران است اما خزانه کشور خالیست. محمود احمدی نژاد طرحی را اجرا کرده که بجای فکر و اندیشه تنها سیاست پوپولیستی در آن اجرا شده است. دولت نمی تواند به همه ملت یارانه بدهد. خواسته که عده ای انصراف بدهد، پول بنزین و آب و برق را گران کند که بتواند به بقیه یارانه بدهد. جراحی اقتصادی که احمدی نژاد از آن حرف می زد، یک پانسمان و نهایتا بخیه بود. تازه جراحی شروع شده است.

حالا هر بحرانی می تواند روحانی بی تعادل روی طناب را با کله به زمین بزند.

۳٫

طیف اصولگرای تندرو که نماد اش آدم هایی مثل حمید رسایی هستند، اصلا از پیروزی روحانی خوشحال نیستند. آنها مدتی ست بدنبال بهانه هستند که دولت را بزنند. به خبرگزاری فارس نگاه کنید. در بخش سیاسی اش، هر روز یک سوژه از دولت را با خودی هایش مطرح می کند و سعی می کند به رسانه های حکومتی خط بدهد. آخرینش ماجرای ابوطالبی بود.

۴٫

نه تنها اصولگرایان تندرو خوشحال نیستند بلکه نهادهای نظامی و امنیتی شان هم حالا رسما و عیان به جمع معترضان پیوسته اند. سپاه پشت هم سیگنال می دهد که آقای رییس جمهور ما را هم تحویل بگیر.

نمی خواهم بگویم روحانی با سپاه دشمن است اما گویا با خامنه ای قرار کرده که سپاه را جمع کند یا حداقل مثل احمدی نژاد نگذارد برادران قاچاقچی بنشینند روی گردن دولت. همینکه پروژه های نفتی از سپاه گرفته شده، آزاد راه تهران شمال و غیره، نشانه است.

۵٫

حمله به اوین و ضرب و شتم زندانیان افکار عمومی را ناراحت می کند. افکار عمومی ژله ای شده است. یعنی آماده است که از روحانی گله کند. روحانی آنی نبود که خرداد ۹۲ تصور می شد. با این حال حداقل هایی را داشت که تا کنون جامعه اعتماد کند. حالا اما فصل جدایی ست. اگر حمله به زندانیان بی دفاع شود، افکار عمومی از روحانی انتظار دارد. رویه روحانی درگیری مستقیم با حکومت نیست پس کوتاه می آید. چون کوتاه می اید حمایت مردمی اش کم می شود. حمایت مردمی اش کم شود، حکومت – بخوانید سپاه و طیف مجتبای بیت- فشار شان بر دولت بیشتر می شود.

۶٫

به نظر من هیچکدام از زندانیان سیاسی اوین مستحق مجازات نیستند. بخصوص که براساس قانون اساسی مملکت محاکمه نشده اند.

اصل ۱۶۸ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران:
رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی است و با حضور هیأت منصفه در محاکم دادگستری صورت می گیرد. نحوه انتخاب، شرایط، اختیارات هیأت منصفه و تعریف جرم سیاسی را قانون ر اساس موازین اسلامی معین می کند.

 

اما حالا این زندانیان شریف که مظلومانه در زندان اند، ظلم مضاعفی را تحمل می کنند در دعوای بین دولت و اصولگرایان تندرو، آنها گوشت قربانی شده اند ….

 

 

چه می کند این کارخانه آدم سازی نظام؛ غروی، قبل و بعد زندان

دکتر سید علی اصغر غروی، از فعالان ملی مذهبی از زندان آزاد شد.  سایت ندای آزادی، خبر داد که «پس از آزادی به قید وثیقه، به دلیل نامساعد بودن وضعیت عمومی به بیمارستان مراجعه نموده و تحت اقدامات تشخیصی و درمانی قرار گرفت».

این دو عکس را ببینید. شرح دارد، شرح:

Gharavi AA

می بینید؟ او تنها ۶۳ روز بازداشت بود و این است حال و روز او.

برای آنهایی که نمی دانند بگویم. آقای غروی نه چریک مسلح بود و نه کسی دنبال شهرت. این شرح اوست در ویکی پدیا:

دکتر سید علی اصغر غروی
وی در مهر ماه سال ۱۳۲۵ در خانواده‌ای از اهل علم و قرآن در اصفهان متولد شد. برجسته‌ترین آموزگار وی در کسب معرفت و اندیشهٔ دینی، پدرش سید محمد جواد غروی بود آموزگاری که حکمت و فقه و کلام و حدیث را به وی آموخت. علی اصغر غروی معتقد است گوهر ارزشمندی که پدرش در اختیار وی نهاد، نه اندیشه دینی که الهی اندیشیدن بود، زندگی بخردانه‌ای که لازمهٔ نیل به سعادت جاودانه است.

تحصیلات
او در سال ۱۳۴۸ مدرک کارشناسی خود را در رشته ادبیات و زبان انگلیسی از دانشگاه تهران اخذ نمود. پس از اتمام خدمت نظام وظیفه و نیز ضمن آن تدریس در مدرسه عالی مدیریت کرمان، در میانه سال ۱۳۵۳ برای ادامهٔ تحصیل به لبنان رفت و در سال ۱۳۵۵ به اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشتهٔ فلسفه اسلامی از دانشگاه لبنان و در سال ۱۳۵۸ به اخذ درجهٔ دکترا در همان رشته از دانشگاه سن ژوزف بیروت نائل آمد از جمله اساتید ایشان عبارتند از: جلال الدین همایی، پرویز ناتل خانلری، محمد معین، بدیع الزمان فروزانفر، سعید نفیسی.
فعالیت سیاسی
در دانشگاه تهران از مهندس بازرگان متاثر شد و به مبارزات سیاسی پرداخت.
در سال ۱۳۶۰ فعالیت سیاسی خود را تحت حزب نهضت آزادی ایران از سر گرفت و هم اکنون عضو شورای مرکزی آن و از فعالین ملی مذهبی است.
غروی پنج بار پس از انقلاب اسلامی به اتهامات مختلفی مانند نشر اکاذیب دینی یا تلاش برای براندازی نظام به زندان افتاده‌است.

 

بازداشت این دفعه او اما روایت دیگری دارد.

اول آبان به مناسبت عید غدیر، آقای غروی یادداشتی در روزنامه بهار چاپ کرد با عنوان ««امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟». خلاصه کلام اش این بود که «…پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه. بارخدایا! در پرتو تعالیم کتابت از ظلمات، کژی ها و تباهی ها رهایمان ساز و به نور ایمان و آگاهی داخلمان گردان، تا وعده تو را محقق ساخته باشیم و بسان پیشوایمان علی، الگو برای همه مردم باشیم. خداوندا! درود…»

بعد از انتشار این مقاله سیر حملات مسوولان مذهبی آغاز شد از مکارم شیرازی تا صادق لاریجانی رییس قوه قضاییه. در نهایت روزنامه توقیف شد و وی هم بازداشت.

بیشتر بدانید:
توضیحات آقای غروی درباره این مقاله 

این بازداشت و فشار و نهایتا آزادی دو نکته در ذهن من می آورد:

۱٫

به آن دو تصویر نگاه کنید. همه ادعای خمینی و همپیمانانش در انقلاب سال ۵۷ این بود که زندان های شاه شکنجه دارد، آزار دارد، بد رفتاری دارد. قرار بود اوین دانشگاه شود. نشد که هیچ، همان و بد تر شد.

از بزرگترها شنیده ایم که سیاسی ها اگر چه در زمان شاه زندانی می شدند، گاهی ارج و قربت شان بر جای خود بود. از مهدی کروبی تا بازرگان، این را گفته اند. شکنجه هم اگر بود بخصوص برای کسانی که فعالیت های مسلحانه داشتند. اما در جمهوری اسلامی زندان شکنجه دارد. برای هر کسی. بخصوص که برای کسی که فکر و عقیده داشته باشد.

۲٫

همین آقای مکارم شیرازی که در اعتراض به نوشته غروی گفته «نباید فقط به توقیف روزنامه بهار قناعت کرد»، قبل از انقلاب مجله مکتب اسلام را منتشر می کرد. او از آزادی بیان برخوردار بود. آنچه غروی و غروی ها می گویند نقد است و تازه مستند می گویند حاکم اسلامی بر انتخاب است نه انتصاب. همین را آقایان تحمل نکردند و چنین بر سرش آوردند.

.

.

واقعا مایه تاسف است. بعد انتظار دارید در ایران مردم فکر کنند؟ فکر و اندیشه وقتی قدر نبینند، دیگر دور دور لات ها و نامردها می شود.

حالا که دکتر غروی از اصفهان است، یادی کنم از این سخنرانی آیت الله خمینی که در جمع دانشجویان دانشگاه اصفهان، از «آدم سازی» گفته بود. بس که جمهوری اسلامی به دنیا و آخرت ملت فکر می کرد:

دانشگاه کارخانه آدم سازی است. در دانشـگاه بهترین های جامعه جوان کشور جمع می شوند و انتظار می رود بهترین آداب ، رسوم و اخلاق در آن رایج گشته تا انسان هایی وارسته، مدیر و مدبر تربیت گردند. دانشگاه صنعتی اصفهان در بـین دانشگاه های کشـور بهترین دانشجویان، اساتید، کارمندان ، مسجد، امکانات ورزشی و آموزشی را داراست. این همه از لطف خداوند بزرگ و تلاش دست اندرکاران دلسوز است و این بسی مباهات دارد که در این مکان مقدس زندگی می کنیم. خوابگاه های دانشجویی و دانشگاه، خانه دوم دانشجویان محسوب می شود . در این خانه باید همدلی، صفا، صمیمیت، یاری به یکدیگر جاری باشد و از همه مهمتر، امنیت جایگاه بسیار مهمی داشته باشد. چرا که کسـب علم و دانش بدون وجود امنیت عملی نیست. لذا بر ماست برای رسیدن به چنین محیط پویا و با نشاطی تلاش کنیم.

آرش، یادت باشد از کجا آمده ای؛ شش سال گذشت

آرش شش سال گذشت. لب همین خلیج فارس هستم. طرف ایران اش نه، آن سو. دوحه بود، دبی است؛ چه فرق می کند. مهم این است که ایران نیست. مقصد؟ آمریکا. برای اولین و شاید آخرین بار.

.

آرش سیگارچی- نیویورک، ۱۳۸۶- عکس از روزبه میرابراهیمی

شش سال از آن روز زمستانی می گذرد. روز پنجشنبه ای بود. دهم ژانویه ۲۰۰۸ یا ۲۰ دی ۱۳۸۶؛ که ایران را ترک کردم. داستانش را تا حالا ننوشته ام، اما کم و بیش گفته ام. (بیوگرافی من)

روزنامه نگاری بودم در رشت. سردبیر گیلان امروز. فکر می کردم می توانم یک تنه با سانسور بجنگم. ساده بودم. کار من نبود. یعنی بود اما زورم نمی رسید. از ۶۷ نوشتم که چرا کشتید؟ از خبرهای روزانه که سانسور نمی گذاشت. در ایران اتهام زده بودند همکاری با CIA. شوخی بود. چند مصاحبه با رادیو فردا را بهانه کرده بودند.
زمستان ۸۳ دو ماه بازداشت شدم. با شکایت وزارت اطلاعات دولت خاتمی. قوه قضاییه که آن روزها دنبال گوشت قربانی بود، حکم داد ۱۴ سال زندان. اگر تلاش پرویز جهانگیر راد، محمد سیف زاده و خانم شیرین عبادی نبود، آزادی ممکن نبود. حکم به سه سال کاهش یافت. در زمستان ۸۴ زندانی شدم. دو هفته نگذشته بود، برادرم که دنبال کارم بود، در تصادف جان سپرد. یکسال بعد هم خودم سرطان زبان و غدد لنفاوی گرفتم.
یکسال و نیم درگیر درمان بودم. به خیالم، این یکسال و نیم با آن یکسال و نیم حبس، یعنی بی حساب می شوم با حکومت. اما نبود. گفتند باید برگردی. برخلاف مقررات گفتند مرخصی جزو حبس نیست.
آزارشان کم نبود. نمی گذاشتند کار کنم. یادم نمی رود آن نیمه شبی که گریه می کردم از آن همه بی مصرف ماندن. یا به قول بازجوی اطلاعات، که هشدار می داد، له ات می کنیم! کرده بودند؟
من را دیگر طاقت ماندن نبود. از آن ظلم و از بی تفاوتی ها. همکارانی هم که دیگر برایشان مهم نبود که تو کی هستی؛ چون یک زندانی سیاسی بودی. 

 

همین ها شد که چمدانم را بستم. درست شش سال پیش. صبح ، چهار صبح، در فرودگاه امام خمینی، با خانواده ام وداع کردم. از تهران به دوحه و از دوحه با یک پرواز ۱۲ ساعته، به واشنگتن دی سی.

دروغ چرا، هیچکس برایم فرش قرمز نینداخت. نه کسی منتظرم بود و نه من انتظار استقبالی داشتم.

اما آمده بودم که بمانم. خسته شده بودم. زخم داشتم، دلم هنوز می سوخت. دلم از دردی که کشیده بود می سوخت. آن روزها شما یادت نیست. هنوز ظلم بالسویه نشده بود. هنوز ۸۸ نشده بود که چهره لخت ظلم برای خیلی ها باور شود. آن روزها وقتی حکم زندان داشتی، هنوز یک جورهایی اخ بودی. بودم لابد.

من پشت کردم. به زندگیم، به خانه ام، به وطنم. دلم نمی خواست بمانم. اما این ور هم فرش قرمزی نبود. آمریکای وسیع بود که گاهی محبت در آن بود و نبود.

شش سال گذشته است، و من راضیم. شاید بخندی و بگویی خب مومن، کار خوب داری، حقوق داری ، باید هم راضی باشی. راستش، ساختم. راستش ، از اول همین ها هم نبود. از صفر شروع کردم. با یک چمدان قهوه ای و ۱۴۰۰ دلار پول. حتی CIA هم برای استقبال نیامد!! وقتی قوه قضاییه ایران می گفت همکارشانم، باید می آمدند اما نیامدند.
از اول چیزی نبود. همین جایی که کار می کنم هم نبود اول. یعنی یکسال و نیم طول کشید که به صدای آمریکا بروم.

می گویند آمریکا سرزمین فرصت هاست. نه «فرصت طلبی» که البته اگر هم «فرصت طلب» باشی ، کسی را با تو کار نیست. اما فرصت ها هستند و تو می توانی. من از صفر شروع کردم چون دیگر از خانه انتظاری نداشتم. برای همین راضی ام. هرچه ساختم و دارم مال خودم هست. روزهای سخت بودند اما من را ساختند.

چشم که باز می کنید، زرق و برق خارج را می بینید اما مهاجرت درد دارد. مادر ندارد، شانه ندارد، آغوش ندارد. خاک برادر ندارد که صورتت را به سنگش بچسبانی. غربت درد دارد. تازه اگر مثل من خوشحال باشی از زندگی جدیدت، همین درد را بی صدا دارد. یعنی نه بویی ، نه صدایی اما می دانی داری از درون خورده می شوی. یک روز می فهمی که دود نداشت اما سوز داشت.

اما مگر می شود فراموش کرد. بد بود با تو، زخم زد ات. فراموشت کرد، حتی برای رفتنت اشک هم نریخت. هر چه باشد وطن است. خانه است. مگر می شود فراموش اش کرد. مگر تو مادر و پدرت را فراموش می کنی؟ نه.

من وطنم را فراموش نکرده ام. دیگر مطمئنم به وطنم بر نمی گردم اما انجا وطنم است. آنجا من را ساخت و پرداخت.

بقول شهرام رفیع زاده از دوستی نادیده، آرش، «یادت باشد از کجا آمده ای!»